المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

456

مروج الذهب ( فارسى )

ميتاخت تا ناپديد شد گفت « هر كه سوار عصا باشد گمراه نشود » و اين مثل شد آنگاه جذيمه بنزد زباء رفت و او باستقبال آمد و پائين تنه خود را برهنه كرده موهاى آن را به پشت زده بود و گفت « جذيمه اين جهاز براى عروس چطور است ؟ » گفت « اين جهاز كنيز احمق بىچيزى است » گفت « به خدا اين بواسطه نبودن تيغ و تنگدستى نيست رسم بعضىها چنين است » آنگاه او را بر سفره چرمين نشانيد و بگفت تا يك طشت طلا بياوردند و رگهاى دست او را ببريد و خونش بگرفت و چون نيرويش سست شد با دست خود بزد و يك قطره از خون وى بر ستون مرمر ريخت . به زباء گفته بودند كه اگر يك قطره خون وى بيرون طشت بريزد بخونخواهى او قيام خواهند كرد وى گفت « جذيمه خونت را هدر مكن من پيش تو فرستادم براى اينكه شنيده بودم خون تو علاج جنون است » جذيمه گفت « چرا براى خونى كه صاحبش هدر داده غصه ميخورى ؟ » بعيث در اين باره شعرى گفته به اين مضمون : « از مردم دارم است كه خونهايشان علاج جنون بلاهتست » زباء خون او را تماما بگرفت و در قدحى كرد . بعضىها گفته‌اند : وقتى جذيمه بقصر او رفت جز كنيزكان كس آنجا نبود زباء بر تخت خويش بود و بكنيزكان گفت دست آقاى خود را بگيريد آنگاه سفره چرمين بخواست و وى را بر آن نشانيد كه احساس خطر كرد آنگاه عورت خويش را نمودار كرد كه موى پائين تنه خود را از پشت بسته بود و گفت « جهاز عروسى را مىبينى ؟ » گفت « اين جهاز كنيز ختنه نكرده است ؟ » گفت « به خدا اين به جهت نبودن تيغ يا تنگدستى نيست رسم بعضىها چنين است » آنگاه بگفت تا رگهاى دست وى را ببريدند و خونش روى سفره چرمين ميريخت كه نميخواست مجلس او خون آلود شود و جذيمه گفت براى خونى كه صاحبش آن را ريخته است غم مخور . قصير نجات يافت و بحيره رفت و قصه را با عمرو بن عبد الجن تنوخى بگفت كه اهميتى نداد قصير به دو گفت « انتقام عمو زاده خود را بگير و گر نه مردم عرب